فیلم "مرهم" یک بازگشت فوق العاده برای علیرضا داود نژاد است. کسی که سینمادوستان او را با فیلم نیاز می شناسند و بعد از مصائب شیرین انتظارها را برآورده نکرد. اما فیلم مرهم چه به لحاظ کارگردانی چه به لحاظ فیلمنامه و مضمون یکی از فیلمهای خوب امسال را پیش رویمان قرار می دهد.

سکانس ابتدایی فیلم به شروع روز یک مادر بزرگ و نوه با بازی احترام السادات حبیبیان در نقش خانم جون (احترام) و رضا داود نژاد در نقش رضا می پردازد. کم کم با متلک هایی که نثار هم کردند، مراسم صبحانه به بحث کشیده شد. بعد از رفتن رضا از خانه شاهد حضور پیرزنی دیگر به اسم اشرف (عزیز جون) با بازی کبری حسن زاده هستیم. دو پیرزن یکدیگر را در آغوش می گیرند.

 و بعد فیلم کات می خورد به "دو ماه و یک روز قبل". این رفت و برگشت ها و زمانهایی که نوشته می شد علاوه جذابیت، کمک زیادی به بهبود ریتم فیلم کرده است.

در دو ماه و یک روز قبل به یک زندگی پایی شهری و سنتی وارد می شویم. پدری که به هیچ وجه تحمل بیرون رفتن دخترش از خانه حتی به همراه دوستان هم سنش را ندارد، طناز طباطبایی در نقش دختری به نام مریم که دیگر حتی کتک خوردن ها و سوسه های خواهرانش در او اثری ندارد و مادربزرگی (عزیز جون) مهربان که در اوج درگیری ها باگفتن این جمله به مریم: "مگه نگفتی موبایل میخوای. دوتا خریدم. یکی برای خودم یکی برای تو. دکمه سبز رو که فشار بدم صحبت می کنیم"، چقدر خوب فضا را به خود معطوف می کند.

واقعه قابل پیش بینی رخ می دهد. پدر شروع می کند به کتک زدن دختر. دختر هم که انگار قبلا تصمیمش را گرفته پا به فرار می گذارد. پدر که از تعقیب او نا امید شده دوان دوان به خانه بر می گردد و سریع در را می بندد تا بیشتر از این در محله آبرو ریزی نشود. چقدر فیلمبرداری صحنه بستن در عالی بود. با مفهومی چون اهمیت حفظ حریم خانواده در محیط جنوب شهر.

با این فرار چالش های دختر شروع می شود. اعتماد به جوان های یک لا قبا، مراودات خارج از عرف و نهایتا با تماس مریم به عزیز و درخواست پول از او، متوجه می شویم که دچار اعتیاد شده.

عزیز همچنان آغوش بازی برای حمایت از نوه اش دارد. همچنان بی ریا با او همراه می شود تا او را از سوء ظن پلیس و متلک های پسرها دور نگه دارد. حقیقتا بازی کبری حسن زاده کهنسال به قدری زیبا و طبیعی از آب درآمده که حتی برخی دیالوگ ها که رنگ و بوی نصیحت دارد به هیچ وجه گل درشت نیست و مخاطب او را به عنوان مادربزرگی دلسوز باور می کند.

اما شخصیت مریم که مسلما یک نقطه عطف برای کارنامه کاری طناز طباطبایی به شمار می رود. در ابتدای فیلم دختری سرکش. در اواسط فیلم محتاج چند گرم مواد، نسخ و در قالب یک شخصیت عصبی با لحن های متغر و رفتارهای ناگهانی. اما بعد از ماندن در قهوه خانه و اتفاقات آنجا تبدیل به دختری مستاصل با صدای خسته و چهره ای مغموم می شود که در حالیکه سرش را درمیان دستهایش گرفته بزرگترین آرزویش را یک چهاردیواری می داند که بتواند چند روزی در آنجا بماند. اما اوج بازی او را می توان به برخوردش با معمار (که ویژگی های یک مرد هرزه را در عین سادگی نشان می داد) دانست. دودلی هایش برای انتخاب کلماتی که او را از آن وضعیت بد رها کند و ضمنا به معمار هم برنخورد، مبادا همین چهاردیواری را از دست بدهد. در سکانس مرور حوادث برای رضا هم بازی چشمگیری را از او شاهدیم. پس از فرار اجباری و با آخرین توانش از ویلا وقتی نفس نفس زنان در میان برگها نشست و با اشکهای ناتمام یک شخصیت کاملا خرد شده را نمایان کرد به خوبی روال سقوط شخصیت را به مرحله آخر رساند. در این صحنه ار نورپردازی بی نقص هم نمی توان گذشت.

اما بیشترین نقص در شخصیت پردازی رضا دیده می شود. لحظه نجات مریم از قهوه خانه غیر عادی بود. دلیل حمایت از مریم هم مبهم ماند. گرچه شاید جمله: "کمکت کردم چون فهمیدم اینکاره نیستی. خیلی ترسوتر از این حرفایی. ضمنا از کجا معلوم؟ شاید یه روز به دردم خوردی." تا حدودی قضیه را رفع رجوع کند.

خانم جون (خاله احترام) هم در نقش یک پیرزن غرغرو که با پیله کردن های مداوم از سر دلسوزی، بچه هایش را از خود رانده و با وجود اینکه می داند آخرین امیدش به بهرام هست، باز هم از غر زدن به او دست نمی کشد. و دیگر وقتی محبت بی اندازه اشرف به مریم که آن همه مشکل ایجاد کرده را می بیند، خود را در قبال فرزندانش مقصر می داند.

حقیقتا هر لحظه منتظر بودم یکی از پیرزن های فیلم که سابقه بازی هم نداشته اند را بد بازی کنند. البته احترام حبیبیان که در واقع مادر علیرضا داود نژاد است مسلما راحت تر ایفای نقش کرده. اما سادگی این دو پیر زن برایم جالب بود. از طرفی شجاعت کارگردان که دو تا از شخصیت های اصلی فیلم را در این سینمای فروختن به لطف ستاره ها به دو پیرزن معمولی داده ستودنی است.

داود نژاد تمام سعی خود را کرده تا در روایت این فیلم که بر لبه غلطیدن به ورطه تکرار حرکت می کند بتواند فیلم را از شعار زدگی دور نگه دارد. از دیالوگ های مهم فیلم هم میتوان به اینها اشاره کرد: عزیز "احترام جان هیچ کس از کار خدا سر در نمیاره." و رضا در پاسخ به مریم که با اشک از مقایسه وضع زندگی خودش با بهرام گله می کرد: "خب من چشم باز کردم دیدم تو این خانواده ام. و تو هم چشم باز کردی و ت واون وضع بودی. ولی هر دو باید زندگی کنیم."

فیلمبرداری فیلم هم عالی بود. به خصوص صحنه قرار گرفتن عزیز با چادری بر سر در کنار یک جوان با تیپ رپرها و شلوار گشاد و برج میلاد در پس زمینه. چه تضاد جالبی و چه میزانسن دقیقی. صحنه جدل سه نفره در ماشین و حرکتهای خوب دوربین و البته صحنه بسته شدن در نیز از لحظات درخشان فیلم بود.

پایان بندی فیلم (که چند وقتی است اهمیت زیادی در فیلمها برایم دارد) عالی بود. به ویژه حرکت ممتد دوربین در خیابان که سه نفر در تاریکی شب در سه حالت متفاوت بودند. هر کدام در اندیشه ای متفاوت. و شبی که می تواند چقدر برای کسی که آغوشی مهربان منتظرش نیست تلخ و جانکاه باشد.